تبليغاتX
باور کن من برای ما را

باور کن من برای ما را
نوشته های من برای...
بدو گفتمش تقدیرت منم

گفت ؛

خواهمت دید

در آغاز یک پایان دیگر


[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 19:59 ] [ یه پسرمرموز ] [ ]
نرون

واقعاً که بود ؟!

بعضی وقتا ما آدما چقد راحت از کنار فرصتا می گذریم ، بدون اینکه متوجه باشیم اونا رو زیر پامون تو راه زندگی له می کنیم و وقتی متوجه می شیم که خیلی دیره .

واقعا

بعضی وقتا خیلی دیره

[ شنبه سی ام بهمن 1389 ] [ 1:2 ] [ یه پسرمرموز ] [ ]
مردی روزی خواست گریه کند

ابتدا به این فکر کرد که بهانه ای پیدا کند . پس اولین چیزی که به ذهنش رسید غم بود .

به غم گفت : می خواهم بهانه ام شوی .

غم گفت : بهانه چه ؟

مرد گفت : بهانه ای برای گریه

غم در حالی که لبخندی می زد به مرد گفت : یک مرد هیچوقت گریه نمی کند 

مرد گفت : ولی من می خواهم گریه کنم

غم گفت : برای چه ؟ برای که ؟

مرد گفت : نمی دانم ، فقط دوست دارم گریه کنم

غم این بار سکوت کرد و در حالی که از مرد دور می شد با دستش به آینه شکسته پشت سر مرد اشاره کرد

[ یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389 ] [ 2:59 ] [ یه پسرمرموز ] [ ]
نمی دانم !

نمی دانم این واژه تکرار است

یا خود تکرار است

که برای من

تکراری شده است

[ سه شنبه بیستم مرداد 1388 ] [ 12:44 ] [ یه پسرمرموز ] [ ]

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

گویند پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است . ولی دوست من اینو هم گفتن که پرواز قصه ای بس ابلهانه است از معبر قفس . درواقع میخوام اینو بگم که پرندگان نمادی از ما هستن . بعضی از ما چون طاووسیم ، اوج زیبایی و دلاربایی ، طوری هستیم که هر بیننده ای که به ما نگاه میکنه حتی بدون اینکه بخواد شیفته زیبایی ما میشه و چه بسا که حتی دلباخته ما هم بشه . آنقدر زیبا هستیم که همه چیزو همه کسو که میبینیم احساس می کنیم که الان اون باید حتماً به من نگاه کنه و ابراز احساسات خود کنه . ولی دوست من اینو هم تا حالا شنیدی که میگن هرکه بامش بیش برفش بیشتر و درواقع اینجاست که منی که در اوج زیبایی هستم باید منتظر هرنوع پیش آمد غیر منتظره ای باشم و باور کن وقتی میرسه که از همه چیزو همه کس بدت میاد و از خودتم ناامید میشی چون باز با این همه زیبایی باز حرص زیبایی بیشترو میخوریم و درواقع حرص آتشی است که از درون آدمو میسوزونه و نابود میکنه . بعضی دیگه از ما همچون کلاغیم ، شیفته هرآنچه زیباست . آنقدر به فکر زیبایی های دنیاست که فراموش میکنه که اصلاً تو این دنیا یه کار  دیگه ای هم داره . تمام زندگی اونا در رسیدن به زیبایی و لذت خلاصه میشه ، اینم نمونه بارزی از بعضی از ماست که همیشه به دنبال عیش و نوش دنیا و ناموس مردمیم . میدونی دوست من یکی از خصلت های کلاغ اینه که اگه انسان رو از دور هم ببینه که خم میشه در آن پر میکشه و پرواز میکنه و دور میشه و اینم یکی دیگه از خصلت های اینگونه آدماست که به هیچ وجه به قول معروف دم به تله نمیدن و باز اینم همه ما میبینیم مه سیاهی کلاغ و زشت سیرت بودن اون باعث میشه که خیلی از ما وقتی اونارو میبینیم که حتی دارن میمیرن بی تفاوت از کنارشون رد میشیم چون با این حالم اگه به طرفش بری و بخوای که بهش کمک کنی باز بهت حمله میکنه .

بعضی دیگه از ما چون طوطی هستیم ، عاشق تکرار . درواقع طوطی به این مینازه که خیلی خوب میتونه حرفای اربابشو تکرار کنه و نوعی چاپلوسی  . آره دوست من بعضی از ما هم مثل طوطی هستیم ، حرفای اونایی رو که فکر میکنیم برا خودشون کسی هستن و دیگران قبول دارن تکرار میکنیم و میخوایم بگیم که ما هم کسی هستیم ولی اینو نمی دونیم که ما با این کار داریم به مخاطب اینو میرسونیم که کسی که الان داره با شما صحبت میکنه درواقع یه آدم ضعیف و سست بنیاده . منی که از خودم اختیار گفتن حرف خودمو ندارم و حرفای دیگرانو تکرار می کنم و تازه به گفتنش افتخار می کنم چه طور میتونم بگم که یه آدمم اصلاً . یه ضرب المثل عربی که میگه زن گر به موهای دختر خالش مینازه و به نظر من این جور آدما باید از آدم بودن خودشون خجالت بکشن و خیلی از خودم خجالت میکشم که یه آدمم !!!

بعضی دیگه از ما همچون عقابیم . بزرگ ، زیبا ، قوی و با ابهت . اونقدر بلند پرواز و قوی که همه کس و همه چیزو زیر پاهای خود میبینیم چون درواقع هستیم و نشون میدیم و در اوج بی پروایی و هرگونه خودخواهی به همه میگیم که من کی هستم و چه قدرتی دارم . در بلندترین نقطه وجودی پرواز میکنیم و در یک لحظه طعمه رو شکار میکنیم ، اوج غرور و عظمت تا جایی که حتی از پرشون و دیگر اجزای بدنشون اشیاء قیمتی و زیبا می سازن . ما هم همچون عقابیم ، بزرگ ، زیبا ، قوی و مغرور . اون قدر در اوجیم که تنها برا رفع نیازای خودمون به سطح زمین میایم ، اونقدر قوی هستیم که دشمنانمونو در حد خودمون نمی بینیم ولی دوست من ، داستان ازماست که برماست رو حتماً شنیدی که آقای عقاب یه روز با تیری کشته شد که سرعت و قدرت اون تیر بواسطه همون پرهای عقابی بود که اونو به جلو می برد . دوست من میخوام که این برداشتو به عهده خودت بذارم !

و بعضی دیگه از ما همچون مرغ عشقیم . زیبا ، دلنشین و مهربان . عاشق و شیفته جفت خود ، اونقدر جفتشو دوست داره که حاظر نمیشه یه لحظه هم ازش جدا بشه . مرغ عشق به خاطر جفتش حاظر میشه که از آزادیش بگذره و درواقع نه تنها محبوس بودن در قفس رو به جون میخره بلکه تنها مزیت خود نسبت به دیگر موجودات و چیزی که خیلیها آرزوشونو دارن رو نیز فدا میکنن . آره دوست من ، خیلی وقتا دلم میخواست که مثل مرغ عشق باشم یکیو پیدا کنم که عاشقش باشم و حتی براش بمیرم . خیلی دنبالش گشتم اما هرچی بیشتر گشتم کمتر به نتیجه رسیدم . به امید اینکه هر سرآبی آبه به طرفش رفتم ولی به کویر رسیدم و به جای اینکه سیرآب بشم تشنه تر شدم . خیلی خواستم به خودم ثابت کنم که تو این دنیا همه آبها ، سرآبن ولی باورم نشد . خوشبختی رو تو عاشق شدن می دیدم ولی نمی دونستم که خوشبختی جلو رومه و من نمی بینمش . همه ما زندگی می کنیم و همه ما خوشبختیم ولی خودمون خبر نداریم و اونو نمی بینیم چون اونو باور نداریم و اون در چشمای قشنگ و یا صورت زیبا می بینیم .

دوست من میخوام یه چیزو بهت بگم و اون اینکه هم من و هم تو خیلی خوشبختیم ، می دونی براچی ؟ برا اینکه الان داریم زندگی میکنیم ! دلم می خواد خودت به این نتیجه ای که من رسیدم برسی و اگه هم نیاز به کمک داشتی بهم بگو .

یا حق

 

[ سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ] [ 12:34 ] [ یه پسرمرموز ] [ ]

سلام دوستان می بخشین اگه من خیلی دیر آپ می کنم آخه این چند مدت خیلی مشغله فکری داشتم . این نوشتم با دیگر نوشته هام کلی فرق داره ، آخه اين بار همين طوري هوس كردم شعر بگم . البته خوب ديگه چون برا اولين باره شما هم نمي خواد زياد خرده بگيريد يعني ميگم اگه خواستيد بخنديد تو دلتون بخنديد . درضمن نظر يادتون نره . ممنون ميشم .

 

 

شعر من ناگفته سهم من است

شعر من گنجينه سر من است

شعر من هرچه كه هست و هرچه نيست

اين همين بس كه شقايق زنده است

سوز و سوداي دل آشفته ام

هر چه هست آينه قلب من است

***

قلب من عشوه ي چشم تو بود

چشم من همچون شب تار تو بود

چشم من ، تو قاصد قلب مني

بازي و بازيچه رسم غمي

خون من جاري ز شك يار بود

چشم يار هم زاطرافيان دليار بود

مست عشق بادي دل مي شدم

در ميان روز ها بي شب مي شدم

 گويي در اين روزهايي كه شب نداشت

صاحب دل طاقت غم را نداشت

اي حاصل عشق بي شب هاي من

در ميان گوشه هاي شهر من

عاقبت آنچه فكرش را نمي كرديم شديم

آنچه همي بايد نمي بايد شديم

سايه شب دامنش را باز كرد

روز ها را در دل من خواب كرد

در ميان ظلمت انديشه ام

هي به دنبال صداي ريشه ام

آمدم اين ميان در قلب خويش

در كنار روزگار وصل خويش

كه اين چنين من كه باور داشتم

ره به سوي گلشن يار داشتم

پس چرا آمال قلبم غم شده

دور ز فرداهاي دل شيدا شده

اين هماني بود كه گويند گم گشته بود

در ميان فرياد هاي روز شب گشته بود

گفت مي داني ؟ چرا غم آمده در قلب تو

چون نمي ديد نعمت را صاحبخانه دل

چشم تو

 

[ سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ] [ 12:52 ] [ یه پسرمرموز ] [ ]

سلام دوست من ، امروز خیلی آسمونم ابری تیره شده ، اونم از جنس تیرش . دیشب داشتم به این فکر می کردم که خدا انسانو دوست داره ، پس انسان هم چه بخواد و چه نخواد یه طوری اینو احساس می کنه که خدا رو دوست داره . آخه ما انسانا جزئی از خداییم . باور کن دوست من ، اگه من حتی تو رو دوست داشته باشم بدون اینکه خودت بدونی تو هم منو دوست داری . آخه تو هم یه انسانی و جزیی از خدا ...

تا حال به این فکر کردی که وقتی از خدا مدد میخوای و شاکرش میشی رو به آسمون و بالا می کنی ولی وقتی که درمونده میشی و خجالت و حسرت میکشی سرتو پایین میندازی .

می دونی دلیلش چیه ؟

دلیلش اینه که وقتی خوشحالی به پروردگارت نگاه می کنی و بدون اینکه بخوای ازش تشکر می کنی و یا گرفتاری ازش مدد میخوای . ولی وقتی که دلتنگی ، خسته ای ، پشیمونی ، نادمی و نگاه به پایین میکنی درواقع بدون اینکه بخوای داری به چیزی که ازش بوجود اومدی نگاه میکنی ...

کاش وقتی احساس می کنیم داریم به خودمون مغرور میشیم می تونستیم یه نگاهی به پایین کنیم ...

پ.ن: این عکس خیلی اتفاقی از من گرفته شده ، ولی شما زیاد جدی نگیرید !!!

[ دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 ] [ 12:29 ] [ یه پسرمرموز ] [ ]
عزیزم درسته که نتونستم هدیه روز والنتاینت رو بهت بدم . آخه راستشو بخوای یادم رفت . ولی الان بعد از نمی دونم چند روز می خوام این هدیه رو بهت بدم  :

عزیزم

         دوستت دارم .....

 

 

[ یکشنبه ششم اسفند 1385 ] [ 22:46 ] [ یه پسرمرموز ] [ ]

چگونه مي توانم بگويم:"من"

با چه جرات، جسارت و غروري مي توانم بگويم:"من"

من.

مني كه نمي دانم

مني كه مي دانم كه نمي توانم بيش از اين بدانم

چگونه مي توانم؟

چگونه؟......

 

غرور...!

[ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ] [ 22:12 ] [ یه پسرمرموز ] [ ]

هميشه در زندگي مقابل يك نفر كم مي آوري و آن هم كسي است كه در مقابلش زبانت قاصر به بيان، چشمانت ناظر به نگاه و وجودت تمناي وصال باشد.

و در آخر تو خواهي ماند و خيال حضورش تا ابد.

دوستت دارم اي تمناي وجودم

 

دوستت دارم اي تمناي وجودم....

[ جمعه بیستم بهمن 1385 ] [ 14:53 ] [ یه پسرمرموز ] [ ]
درباره وبلاگ

امکانات وب